تبليغاتX
صندلی های بی پایه

 

 

 

نوشهر بوديم

تا صبح اشك ريختيم و غزل خوانديم ، محرم بود ديگر

هيچ راهي نداشتيم

جز اينكه با مهدي موسوي ميركلائي كلمات تلخ را از عمق جانمان بچشيم.

ما مي خواستيم تلفيقي از جنونمان را ارزاني آنهايي بكنيم كه جانشان را ارزاني راهشان كردند

حالمان اصلاً خوب نبود ، وقتي بغضمان تركيد اين شعر را نوشتيم :

 

 

 

روي ريتم ترانه ي غمگين

مكث كردم سكوت جاري شد

ميشد از رنگ واژه ها فهميد

فصل آغاز گريه زاري شد

 

بازوان ترانه زخمي شد

خون به زير شكنجه مي جوشيد

بي شك آنروز ماجرا را ديد

آسماني كه ابر مي پوشيد

 

چه كسي گريه مي كند اينبار

چه كسي در ترانه غمگين است ؟!

چه سري روي نيزه ها مانده ؟

با نگاهي كه رو به پايين است

 

تك تك ماهيان من امروز

سهم دندان كوسه ها شده اند

قتل عامي بزرگ در راه است

كوسه ها باعث بلا شده اند

 

يك نفر بي هوا نمك ها را

روي زخم بهار مي پاشد

از تن هر قناري كوچك

دانه دانه انار مي پاشد

 

با هجوم گلوله و خنجر

شيشه ها پشت هم ترك خوردند

ماهيان هميشه ي تاريخ

پيش چشمان بركه مي مردند

 

آخرين بيت قصه مجنون است

هيچ جايي براي ليلا نيست

تكه هاي تن غزل ديگر

بين دندان كوسه پيدا نيست

 

                                    عمران ميري - مهدي  موسوي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:27  توسط عمران  |